| خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است |
|
|
| 22 بهمن 1386,ساعت 07:51:02 | ||||||
|
رقيه . . . دختر سه ساله . . . فرزند حسين . . . (ع) واى، عزيز دل زينب چرا اينگونه در ريگهاى دشت كربلا مىدوى . فدايتشوم! از چه مىترسى؟ مگر عمويت عباس تور ا تنها گذاشته، كه اينقدر غريبانه گريه مىكنى و دامن به هر سو مىكشى . رقيه پدرت كجاست . . . راستى صداى قرآن را مىشنوى؟ چه صوت دلنشينى، بگو كيست اين زيباى خاموش كه اينگونه قرآن مىخواند . عزيز پدر، چرا اينگونه در ريگهاى دشت كربلا مىدوى. خاك اينجا آرام است و متين، اما اين خاكها و اين زمين به ريگها و سنگهاى دشت كربلا نمىرسند، سرخى شقايق زيباست اما نه به زيبايى غروب خورشيد . آسمان آبى است و كبود، اما نه به كبودى رخسار رقيه . گريه كن! گريه كن! شايد در درياى چشمانتبتوانى پرستوى پرسوختهاى را در امواج متلاطم و خروشانى كه همچون شلاقى بر بدن او فرود مىآيد ببينى . قصهى تو، قصهى امروز و فردا نبود . قصهى تو، غصهى بزرگى بود . قصهى تو قصهى مرگ بود . قصهى تو، قصهى جدايى از درياى عشق بود . تو، اى نيلوفر كبودم! تو كه بايد در آن ريگهاى گداخته با زنجيرهاى آهنين به هر سو كشيده مىشدى . با من سخن بگو، اى ناز دردانهى خورشيد . اى گل سرسبد گلستان عشق . . . بگو كه برگهايت را جدا كردند و نقشى كبود بر گلبرگهايتبه يادگار گذاشتند. رقيه . . . دختر سه ساله . . . فرزند حسين . . . (ع) واى، عزيز دل زينب چرا اينگونه در ريگهاى دشت كربلا مىدوى . فدايتشوم! از چه مىترسى؟ مگر عمويت عباس تور ا تنها گذاشته، كه اينقدر غريبانه گريه مىكنى و دامن به هر سو مىكشى . رقيه پدرت كجاست . . . راستى صداى قرآن را مىشنوى؟ چه صوت دلنشينى، بگو كيست اين زيباى خاموش كه اينگونه قرآن مىخواند . عزيز پدر، چرا اينگونه در ريگهاى دشت كربلا مىدوى . . . چرا دامنتسوخته . . . به من بگو اين خون گرم روى گونهات از گوش پاره شدهى توست؟ . . . رقيه جان به عمهات بگو چرا صورتت نيلى شده . چه كسى جرات كرده به دختر حسين سيلى بزند . . . رقيه نگاه كن صورت عمهات هم كبود است . شما اين ميراث را از زهراى اطهر به ارث بردهايد . . . واى . . . حادثهى كوچه . . . دستهاى عمويت عباس را ديدهاى؟ چه شباهتى به دستهاى مادرش دارد . و هذا يوم فرحتبه آل زياد و آل مروان بقتلهم الحسين «عليهالسلام» رقيه جان برايم بگو از شيرينى كربلا . . . . چرا گريه مىكنى در اين خرابهى غريب؟ . . . حتما دلتبراى پدرت تنگ شده . . . چه ميكند اين دختر زيباى كبود با اهل حرم . نه خرابه را، بلكه كل شهر را به آتش كشيده با گريهاش . . . حسين حتى در سر نيزه طاقت ديدن گريههاى دردانهاش را ندارد. چه امام مهربانى داريم، خواهرم، زينب: «دخترم را آرام كن» . رقيه جان، بگو مويتسجاد با تو چه گفت قبل از آمدن زينب براى تسلى تو . . . چه كلام مهربانانهاى دارد . . . رقيهجان . . . عمويت چه لحن نزديكى با كلام پدرت دارد، كمى درنگ كن و گوش كن: «دختر شيرينم، رقيهى عزيزيم، عزيز برادرم، آرام جانم، نيلوفر كبودم، آرام باش، دلتنگى نكن به همين زودى پدرت را مىبينى . . . واى . . . كاش اين را نمىگفتى، رقيه منتظر است . زينب بر سر بالين تو آرام مىكريد، مويه مىكند . رقيه! گريه كن . . . آرى . . . اما . . . آرامتر عزيز دلم، تو را به خدا آرامتر صدايت را مىشنود آن خبيث . . . اما . . . چقدر پستند و لئيم، آنانى كه سر بريدهى پدرت را برايتبه ارمغان آوردهاند . . . عزيز دلم تو با ديدن پدرت چه كردى؟ رقيه! چه گذشتبين تو و آن سر بريده در تشت طلا . . . بابا، چه كسى محاسن تو را خونين كرده است؟ بابا، چه كسى رگهاى تو را بريده است؟ بابا، چه كسى مرا در كودكى يتيم كرده است؟ بابا، چه كسى يتيم را پرستارى كند تا بزرگ شود؟ بابا، اين زنان بىپناه را چه كسى پناه دهد؟ بابا، اين چشمهاى گريان، اين موهاى پريشان، اين غريبان و اين بىپناهان را چه كسى دستگيرى كند؟ بابا، يعنى ديگر وقتخواب برايم قرآن نمىخوانى؟ ديگر با دستهايت موهايم را شانه نمىكنى؟ ديگر با لبهايت اشكهايم را نمىگيرى؟ ديگر با بوسههايت غمهايم را نمىزدايى؟ ديگر سرم را بر زانويت نمىگذارى؟ ديگر دلم را آرام نمىكنى؟ × × × خورشيد غروب كرده بود و آسمان سر تا سر به عذا نشسته بود . منتظر ستارگان بودند و بس، آنان به اميد طلوع خورشيدى ديگر مىدرخشيدند، اما تو ديگر ناله سر نمىدادى و بهانهى خورشيد را در آن شب تاريك نمىگرفتى . سكوت بود و خرابههاى شام، سكوت بود و نغمههاى جانسوز دل، نسيمى شروع به وزيدن كرد و گلبرگهايت را در آغوش كشيد و آنها را به ديار عشق برد . همانجايى كه خورشيد را سر بريدند آن را بر سر نى كردند و همانجايى كه تو را از خاك به درآوردند . و همانجايى كه يوسف را از يعقوب گرفتند و عباس را از حسين . نيلوفر كبودم! تو غنچهاى بودى كه هرگز نشكفتى نمىدانى با رفتنت چه آتشى بر دل گلهاى ديگر و آن گل ياس گذاشتى . حال اى آسمان گريه كن و اى بلبل حق بخوان، بخوان قصهى شهادت را بخوان حديث عشق را، بخوان فراق ياران را از خرابههاى شام و بخوان قرآن خواندن خورشيد را بر سر نى . روزى كه در جام شفق مل كرد خورشيد بر خشك چوب نيزهها گل كرد خورشيد شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم خورشيد را بر نيزه؟ آرى اينچنين است خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است . . .
نویسنده: محسن کاویانی
Powered by IranSohrab -Mahmoud Ghoochani v.1.4.6 |
||||||



پس بعد از اين شواهد (آيات قرآن و سنّت)، شهدا به رأي ابن جبرين جاه و كرامتي ندارند! پس يا سنّت در گمراهي است يا آل وهّاب و علماي نابكارشان و در رأس آنان ابن جبرين، زيرا او آشكارا با خدا و سنّت سر مخالفت برداشته و فتوا مي دهد و در كشور خودش هم به فتواي او عمل نمي شود، دليلش قبر رسول الله است كه گنبد آن همچنان پابرجاست.
فتواي جديد سلفيها: خوردن زولبيا حرام است
علماي سلفي الجزاير در فتوايي جنجالبرانگيز در اين کشور آفريقايي خوردن زولبيا (شيريني مخصوص م...
افشاي گوشه اي از جنايات وهابيت توسط مورخ وهابي
هنوز ظهر نشده بود كه لشكريان با تمام آن اموال و با كشتار بيش از هزاران تن از مردم شهر خارج شدند ...
مهدويت از ديدگاه آيتالله العظمي بهجت
اهلبيت همه نور واحدند؛ لذا انسان به هر كدام متوسل شود از ديگري جواب ميگيرد. البته مصالحي در...
سایت سلام شیعه با بررسی مطالب و اخبار مربوط به گستره تشیع در جهان ، اقدام به ترویج و اشاعه اخبار و مقالات مذهبی ، در این پایگاه شیعی می نماید... انشاله با همکاری سایر دوستان ، با گسترش این پایگاه ، طیف گسترده ای از علاقمندان را با خود همراه خواهیم کرد.
عمده اهداف این پایگاه:
گالری مذهبی :صوتی و تصویری
سایت سلام شیعه از میان اندیشمندان حوزه و دانشگاه و همچنین تمامی شیعیانی که می توانند در پر بار تر نمودن این پایگاه به ما کمک نمایند، دعوت به همکاری می نماید. علاقمندان می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر با ایمیل This e-mail address is being protected from spam bots, you need JavaScript enabled to view it مکاتبه نمایند. نيازهاي اين پايگاه:
افراد مسلط به زبانهای خارجه ـ خبرنگار افتخاری ـ کاریکاتوریست ـ نویسندگان ـ عکاس خبری ـ طراح وب ـ برنامه نویس ـ گرافیست و...
